حجت الاسلام ابوالحسن ایزدخواه روحانی معروف با کلیپ های سخنرانی طنز،از زندگی اش می گوید!


مصاحبه با آخوندِ باحال!

چند سال پیش کلیپی دست به دست می شد که در آن روحانی جوانی با لهجه غلیظ خراسانی حرف های بانمک و در عین حال ساختارشکنانه ای می زد. جذابیت سخنرانی اش شادبودن و شوخی های به روزش بود. چند سال بعد از آن کلیپ و کلیپ های دیگرش، با او صحبت کردم. با روی باز از گفت و گو استقبال می کند و قرار ملاقات را برای قبل از یک جلسه سخنرانی در ساعت ۶ صبح می گذارد!

خوشبختانه شب قبل که برای هماهنگی دوباره تماس می گیرم قرارمان دیرتر و بعد از کلاس می شود. جلسه آموزشی خانوادگی برای کارمندان یک نهاد به همراه همسران شان است. زودتر می روم تا هم عکس بگیرم و هم جو کلاس را از نزدیک ببینم. روحانی مشغول صحبت است، در حالی که بچه های کوچک آزادانه وسط صندلی ها بازی می کنند و پدر و مادرها به شوخی های وی می خندند. بعد از پایان کلاس، وقتی دستگاه ضبط صدا را روش می کنم، لحنش جدی می شود و آخر مصاحبه وقتی خاموش می کنم، دوباره همان «روحانی باحال» می شود. حجت الاسلام ابوالحسن ایزدخواه، متولد ۱۳۴۷ بیرجند است و در مشهد رشد و تحصیل کرده است. حدود بیست سال است که به عنوان مربی و یکی از اعضای نخبگان تبلیغ دفتر تبلیغات اسلامی در داخل و خارج کشور مشغول آموزش است.

شما را با کلیپ های سخنرانی های طنزتان می شناسیم. لطفا از سابقه خودتان درباره منبرهایی با زمینه شوخ طبعی بگویید.

من از کودکی طلبگی را دوست داشتم و یقین داشتم طلبه خواهم شد. از همان زمان پای منبرهای روحانیان می رفتم. بعد می آمدم و در کوچه یک پیت روغن نباتی می گذاشتم و برای بچه های محل سخنرانی می کردم. بعد از تحصیلات حوزوی که مربی و مبلغ مذهبی شدم، می دیدم در بعضی مجالس ارتباط برقرار نمی شود. ولی در بعضی سخنرانی های دیگر مثل مجالس آقای قرائی، ارتباط بین گوینده و شنونده برقرار می شود.

همان جا کلیدش خورد تا وقتی خودم کلاس هایم را در تابستان در روستاهای لرستان با نام «هنر زندگی» برگزار کردم. در آن گرما خانم هایی از سطوح مختلف پای صحبت هایم می نشستند که برای روحیه دادن، جلوگیری از خستگی، برانگیختن اشتیاق و توجه و مرکز مخاطب و ارتباط برقرار کردن با صحبت هایم، همراه با رعایت ادب و مسائل شرعی مطالب را با طنز می گفتم. می دیدم که جو کلاس عوض شد. کم کم به صورت تجربی با درک درد مردم به این روش رسیدم.

جرقه اصلی اش هم از فیلم «مارمولک» خورد! وقتی دیدم برداشت مردم از روحانیت آن است، تصمیم گرفتم که این چارچوب را بشکنم. انگشترم را از دست درآوردم، تسبیح را در جیبم گذاشتم و با جرات تمام و بدون ترس مقابل این نگاه سنتی و متحجرانه و جمود فکری ایستادم. خواستم تا حرمت و قداست روحانیت را حفظ کنم. دیگر از لفظ خواهر و برادر هم استفاده نکردم. از اول هدف این نبود که خودم را مطرح کنم، بلکه برای انتقال مطلب از این روش استفاده کردم و تاثیرش را هم دیدم که البته بعضی ها هم نمی پسندیدند.

آیا روحانیت با طنز و طنازی منافاتی دارد؟

به موقعیت بستگی دارد. هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد. گاهی جلسات در کلاس است، گاهی منبر است یا در مسجد پشت میز. گاهی برای جوانان یا جلسات مختلط است. به همه این ها بستگی دارد که دو قانون باید در صحبت ها رعایت شود؛ ادب و احترام و اینکه نباید همراه با تحقیر باشد. تحقیر باعث ایجاد عناد می شود.

نگاه روحانیت به شوخی و شوخ طبعی چیست؟ و آیا جامعه روحانیت در برابر طنز جبهه می گیرند و انتقاد می کنند یا از آن استقبال می کنند؟

روحانیت ضرورت ارتباط را فهمیده است. ولی ظرفیت ها مختلف است و بعضی ها به این باور نرسیده اند. هرچند بدنه حوزه علمیه و قشر جوانی که دوره آموزشی مربی گری دیده اند، این سبک را دارند. شاید بنده اولین نفری بودم که این گونه سخنرانی کردم و موج ایجاد شد و حتی گروهی الگوبرداری می کنند. شما وقتی می توانید طنز بگویید که درد را تشخیص داده باشید. رسالت طنز بیان درد است. اگر این گونه بشود ارتباط برقرار می شود و خریدار دارد.

آیا حدیثی درباره طنز و شوخ طبعی داریم؟

بله. امام صادق علیه السلام فرمودند: «بهشتی ها چهار نشانه دارند. روی باز، زبان نرم، دست بخشنده و دل مهربان». شاهد مثال طنز همین زبان لطیف است که انسان با آن می تواند مطلبش و عیب ها را مستقیم بگوید.

به نظر شما به عنوان یک کارشناس و کشی که با اقشار مختلف مخاطبان و مردم این مملکت رو به رو هستید، آیا خنداندن مردم ایران سخت تر است یا گریاندن شان؟

این ها را با هم مقایسه نکنیم. ساحت اشک چیز دیگری است. آقای مطهری فرمودند: انسان کامل انسانی است که قدرت درک درد را داشته باشد و اشکی که از درد باشد قیمتی است. اشکی که از خستگی، عقده، کمبود و از حسادت باشد فرق دارد با آن اشک بر امام حسین (ع)، روضه و مصایبی که بر جامعه انسانی رفته. مردم ایران رقیق القلبند. درباره جوانان خندانشان آسان تر است. متاسفانه در جهان سوم و ایران ضعف فرهنگی زیاد است. تمایل به فکر کردن ندارند.

از شما سوال می کنم چرا در اروپا تئاتر هست ولی در ایران طرفدار ندارد؟ چون در تئاتر نیاز است فکر کنیم. یک صحنه تمامش دیالوگ هایی است که بار معنایی دارند، تئاتر خوب نه تئاترهای کاسبی. مانند تله تئاترهای تلویزیون که با کاغذ و قلم می نشینم و نگاه می کنم. یا سریال «خانه کوچک» همین طور. مثلا چند شب پیش در همین سریال خارجی از همدیگر تشکر می کردند. شوهر از زن تشکر کرد، در یک خانواده روستایی. خود آمریکا گفت اگر ۱۰ دلار داری یک دلار را سرمایه گذاری کن و ۹ دلار را تبلیغ کن. عجیب این فیلم پیام رسانی می کند. یا سریال «پزشک دهکده». در روستا یکی زنش را زده بود، یا خانمی می خواست خودکشی کند؛ یا برای کشیدن راه آهن، زمین خواری می خواست زمین های روستا را بخرد که همان خانم پزشک مبارزه کرد و بیدارسازی کرد.

یک رازی به شما می گویم که تمنا می کنم منعکس کنید. یک موسسه تحقیقاتی در آمریکا گفته «نمی خواهد شعارهای بزرگ را از ملت ها بگیرید. سطح فکر مردم را پایین بیاورید، خودشان دست از شعارهاشان برمی دارند.»

از اینجا شد که من پاشنه کفش را بالا کشیدم که این را رعایت کنم. اصل بنیان استفاده از طنز در کار من همین است. انگیزه رفتن من به سمت طنز این بود. حالا روحانیت آن قسمتی که من را قبول دارد دستشان را می بوسم، آن قسمتی هم که قبول ندارند بنشینند و فکر کنند.

شما الان به این نتیجه رسیده اید که طنز تاثیر بیشتری بر جذب مخاطب دارد. آیا مورد خاصی دیدی که برنامه هایتان تاثیری روی مخاطب گذاشته باشد؟

یک سال پیش با خانواده در خیابان بودم، آقایی از پشت صدایم زد: آقای ایزدخواه! برگشتم گفتم بله. دیدم جوانی خوش تیپ دست به گردنم شد و گفت «یادتان است آمدید زندان وکیل آباد مشهد، من بند یک بودم، با حرف های شما و آن شوخی هایتان عوض شدم.» ما در زندان خیلی آزادیم و بیشتر شوخی می کنیم چون در آن محیط غم زیاد است و زندانیان افسرده اند. مسئولان زندان هم می گویند زیاد شوخی کن و فضا را عوض کن. من هر شهری که بروم به زندان های آن شهر هم می روم.

تا اینجا درباره موافقان و طرفداران تان صحبت کردیم. حالا درباره نظر مخالفان شیوه تان و منتقدان تان بگویید.

تنها برخوردی که ازشان می بینم فقط بی محلی است و هیچ چیز دیگری نمی گویند. چون اگر کارم ایرادی داشته باشد انتقاد می کنند ولی چون خودشان نمی پسندند و دلیلی برای مخالفت ندارند چیزی نمی گویند. بارها در مجالس پیرمردی احساساتی شده و بلند شده برایم صلوات فرستاده یا پیرزنی گفته الهی دست به خاک می زنی طلا شود، خدا بچه هایت را نگه دارد. ولی هیچ مخالفی تاحالا چیزی نگفته است.

من هیچ کمبود تعریفی ندارم ولی علت این که در این ۹ سال به نسبت آن کلیپی که سال ۸۵ ازم پخش شد، ریشم سفید شده فقط از دست دوستان عزیز و مسئولانی است که ازشان انتظار ندارم. می گویند «یعنی چی شیخ این طوری صحبت می کند؟!» پدرجان تو مگر نتیجه را نمی بینی؟ کسی بوده با طنز و خنده من گریه کرده، چون رویشان اثر گذاشته. خواهش می کنم مربیان و هرکسی که کار فرهنگی می کند، بی مطالعه نروند. اگر تکراری شویم فاتحه کارمان خوانده است.

شما در بیشتر سخنرانی هایتان بحث نشاط و شادابی را مطرح می کنید. آیا این جامعه را جامعه شادابی می بینید؟ چه راهکارهایی برای نشاط جامعه پیشنهاد می کنید؟

نه، جامعه شاداب نیست. متاسفانه آن چیزی که در تلویزیون است، با ثروت ها و خانه های آنچنانی، واقعیت زندگی مردم نیست. یک اضطراب و دغدغه و رقابت اقتصادی در مردم دیده می شود. مردم غم نان ندارند. چون بالاخره هر کس به اندازه همتش دستش به دهانش باید برسد. مگر آن که بی نظم و برنامه باشد ی اسراف کند. ولی این حرص عجیب باعث شده که روح معنوی در جامعه کم شود. دو نقطه ضعف در جان بچه مذهبی ها افتاده؛ تنبلی و توجیه.

توجیه از ناشکری بر می خیزد. چون دنبال مقصری غیر از خود برای وضع موجود می گردند. برای همین نشاط نیست چون عذاب وجدان داریم. به گفته قرآن خود انسان بهتر از هر کسی خودش را می شناسد. ما چون از خودمان خاطرجمع نیستیم، اشتباهات و کمبودها و ظلم های خودمان را می دانیم، ولی همیشه در مشکلات انگشت تقصیر را به سمت دیگران دراز می کنیم غافل از این که به سمت خودمان بر می گردد. برای همین مردم همه توجیه می کنند.

دغدغه من همیشه بالا رفتن فرهنگ مردم است. خیلی مطالعه می کنم و با تمام قوا این را می خواهم. کنفسیوس می گوید: «اگر مردم قدرت کلمات را می دانستند، بشر هم شناخته می شد هم ساخته می شد» و طنز هنرش این است که فکر را به کار می اندازد و لودگی فکر را از کار می اندازد.

هزینه هر منبر و جلسه سخنرانی شما چقدر است؟

من هیچگاه برای منبرهایم نرخ تعیین نکرده ام و تاحالا به هیچ کس مبلغ نگفته ام. هر کس هم می پرسد می گویم هر چه دوست دارید بدهید. اگر مبلغ خوبی بود، دفعه بعد هم که دعوت کردند می روم، ولی اگر ناچیز بود، دفعه دیگر که خواستند جلسه بگذارم، محترمانه بهانه ای می آورم و نمی روم. گاهی حتی از بعضی جلسه ها چیزی نمی گیرم و یا اگر مبلغش زیاد بود به مستحق می دهم تا صداقت زیر سوال نرود.

آخرین جوکی که شنیده اید چه بوده؟

آخرین را یادم نمی آید ولی اولین را می گویم! به دیوانه ای گفتند روی دیوار راه می روی نیفتی، گفت خوب شد یادم انداختید! گفتند نیا جلو می افتی، آن قدر رفت عقب که از آن طرف افتاد! این را در جلسات با موضوع افراط و تفریط تعریف می کنم.

برای حسن ختام اگر خاطره شیرینی از منبرهای تان دارید بفرمایید.

یک شب خیلی خسته بعد از چند برنامه سنگین به خانه آمدم. دراز کشیده بودم، دختر کوچکم گفت «بابا برام قصه بگو» خسته بودم و خوابم می آمد و فکرم یاری نمی کرد، گفتم کتاب داستانت را بیاور از روی کتاب بخوانم کتاب دختر کبریت فروش را آورد. همانطور در خستگی خواندم «باران می آمد و کسی کبریت های دخترک را نمی خرید. پول هایش را گم کرده بود و از اربابش می ترسید… خب حالا بدانید زندگی یعنی احساس مسئولیت و هیچ کس غیر از خدا حلال مشکلات نیست و همواره از طرف خدا تحت حمایت است و…»

حرف های کلاسم با داستان کتاب قاطی شد! دخترم ناگهان گفت «بابا شما که دارید قاطی پاتی می گین!» و کتاب را از دستم کشید، رفت پیش مادرش گفت «بابا برای مردم خوب صحبت می کنه، به ما که می رسه این طوری حرف می زنه»! (البته مودبانه گفتم، دخترم گفت چرت و پرت و شر و رو!)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *